در هرج و مرج نمایشگاه کتاب بی هدف چرخ می زدم که رنگ و لعاب غرفه سوره جذبم می کند،نام ها و طرح جلدهای جذاب با چشمانم بازی می کنند و من فقط نام نویسنده ها را می خوانم،از نویسنده های پیشکسوت گرفته تا تازه نویسنده ها.
به طرح جلدی می رسم که گذشتن از آن سخت است،اسکناس بیست ریالی بی ارزشی که با وجود ظاهر نو و تازه اش،مثل اسکناسی فرسوده پاره شده...چهره ی نیمه ی محمد رضا،طرح رعیتی هخامنشی با گوسپندش و امضا وزیر اقتصاد و رئیس بانک با بی حالی روی اسکناس نقش بسته.نام رمان در کمال سادگی،جذابیت خاص خودش را دارد،«شاه بی شین»، می شود : «آه»
از روی قفسه می قاپمش و بخشی از متن را از پشت کتاب می خوانم:
«چند مرد روی شن ها دراز کشیده اند و حمام آفتاب می گیرند.برادر ناتنی ات را به جا می آوری که دستش را تکیه گاه تن کرده و با خسّت به دریا نگاه می کند؛دریای تو...افقی که تنها به خاطر تو به رنگ زمرد درآمده...ماهی های پرنده ای که برای دیدن تو به هوا می پرند...مرجان هایی که برای خوشامد تو رنگ به رنگ می شوند.»
سبک نوشتاری محمدکاظم مزینانی،حس و حال خاصی دارد و زاویه دید متفاوت آن به بهتر شدن این حس و حال کمک کرده است.زاویه دید،نه اول شخص است که «من» باشد و نه دوم شخص است که «او»،نویسنده با انتخاب زاویه ی دید سوم شخص،سختی نوشتن را به جان خریده تا اثری به یاد ماندنی ارائه کند.
سوم شخص یعنی « تو » ،یعنی مخاطب می تواند خود را به جای شخص شاه قرار دهد و فرض کند،نویسنده او را خطاب قرار می دهد و یا خود را در کنارنویسنده گذاشته و پشت سر شاه حرکت کند و روزگارش را ببیند.
با وجود تغییرات پی در پی فضا و شخصیت ها،خواننده هیچ گاه احساس سردرگمی نمی کند و در دو سه خط اول به فضای جدید عادت کرده و خود را در آنجا می یابد.کار با توصیفات ذلت بار درون بدن محمد رضا آغاز می شود.
این چندمین جراحی است که پزشکان زبردست فرانسوی،امریکایی و مصری روی بدن او انجام می دهند.هر از چند گاهی با یک فلش بک از روزگار کودکی و جوانی محمد رضا و رابطه اش با پدر نوشته می شود.از زمان تصاحب کاخ شاهنشاهی تا تبعید پدر.این دو خط داستانی در انتهای کتاب و مرگ محمد رضا به هم می رسند.
در چند قسمت معدود محمد رضا جای خود را به همسرش فرح می دهد و ما از زاویه ی دید او به روزگار می نگریم،از زمان آشنایی اش با شاه مملکت تا تماشای مرگ خفت بار او.روی دیگر داستان در مورد کودکی خود نویسنده است،وضعیت یکی خانواده تهی دست در دامغان،مبارزات پدرشان،سختی های روزگار،استقبال از ملکه وقتی با هلیکوپتر برای دیدن آثار تاریخی شهرشان آمده بود،زندان رفتن پدر و الخ.
![]() |
مزینانی در شاه بی شین تلاش کرده از پرداخت متعصبانه به شخصیت شاه و همچنین بیان تاریخی و خشک دوری کند و اثر را در چهارچوب یک رمان کاملا ادبی که به بیان مدارک معتبر تاریخی می پردازد،نگاه دارد.
در این کتاب زندگی روزانه،عادات و خلقیات و رفتارهای شاه و تک تک اطرافیانش را در قالب داستانی جذاب می خوانیم، شما می توانید خود را جای مردی بگذارید که گمان می کرد مملکت را از پدرش به ارث برده،بعضی وقت ها با هواپیمای شخصی اش آسمان را می شکافت تا از برف کوه ها و آب رودخانه ها با خبر شود،مرد ساده ای که عاشق تملق شنیدن بود و با زرنگی و کمی چاپلوسی می توانستی از او بخواهی خواسته ات ات را عملی سازد.
مردی که وقتی به قول خودش «صدای انقلاب ملت ایران» را شنید،نمک نشناسی مردم برایش قابل هضم نبود!،به سرنوشت خود لعنت می فرستاد و مردم را سرزنش می کرد که چرا پاسخ سی و هفت سال زحمت ش را این گونه دادند.
مردی که از عشق اولش به خاطر امور مملکتی گذشت و دو ازدواج مصلحتی دیگر انجام داد،شاهی که تفریح عصرگاهی اش،دخترهایی بود که با هواپیمای نظامی از سرتاسر دنیا فراهم می شدند.
محمد کاظم مزینانی متولد ۱۳۴۲ است در شهر دامغان و فارغ التحصیل زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه شهید بهشتی (ملی)،از سال ۶۳ تا امروز سابقه ی کار روزنامه نگاری دارد و تاکنون آثار بسیاری در حوزه ی شعر و ادبیات کودک و نوجوان به چاپ رسانده و جوایز متعددی را از آن خود کرده است.
مزینانی درباره ی اولین رمان خود برای برای مخاطب بزرگسال می گوید: « شاه بی شین حاصل چهل و پنج سال تجربه و چهار سال نوشتن مداوم است. »
چاپ هفتم برای شاه بی شین و گرفتن عنوان رمان پروفروش انتشارات سوره مهر،دلایلی است که می توان به آثار بعدی نویسنده در حوزه ی ادبیات داستانی بزرگسالان امیدوار بود.
![]() |
«خون...خون لخته شده بر آسفالت نو و تازه،حال ات را به هم می زند.انگار گوسفندی محتضر در درون ات خِرخِر می کند.بوی واپسین پشگل های گوسفند که در لحظۀ جان دادن،بی اختیار از مقعدش دفع می شود، دل ات را به آشوب کشانده.
بوی بی رحم ملافه ای که روی صورت ات انداخته ای کلافه ات کرده.ضعف شدید داری و مدت هاست که درست غذا نخورده ای...ملافه را کنار بزن! پرستار گیسوکمند برایت غذا آورده.سوپ جو و کباب برّه و ماست...عطر زیر بغلِ تازه تراشیده شده!
چند قاشق سوپ می خوری و لیوان آب را جرعه جرعه می نوشی و حال ات بهتر می شود.انگار این آبِ پاکی است که روی آتش درون ات ریخته ای.حالا موقع آن است که مثل یک نظامی واقعی، تمام قد بایستی و آخرین نصیحت های پدر تاجدارت را بشنوی.
"فقط درس! نشنوم که پیِ بازیگوشی بروید.با هر دوی شما هستم. حسین ، تو بچۀ درس خوان و منظمی هستی و باید به محمدرضا کمک کنی.یادتان باشد که این کشور چقدر به افراد تحصیل کرده نیاز دارد...بروید به امان خدا!"
سوار اتومبیل می شوی و به طرف بندر پهلوی می روی.همراه با مادر، خواهرها و کلی افراد دیگر.جاده تازه ساخته شده و مثل رویاهای پدر، پر از پیچ و خم است.
در راه،مردمانی را می بینی زرد و لاغر،مبتلا به مالاریا، یا تراخم و تیفوس، که مانند اشباح از دل جنگل های سرسبز بیرون می آیند و در مقابل کاروان اتومبیل ها، دست به سینه می ایستند؛به امید پیشکشِ نیم نگاهی؛پرتاب لبخندی،حرکت دستی؛و با این رفتارشان به شدت آزارت می دهند و باعث می شوند به کشوری که تو ولیعهد آن هستی،بیشتر فکر کنی.
کشتی روسی به افتخار حضور تو، سه بار بوق ممتد می زند و به حرکت در می آید.دهان ات بدمزه شده و سرت به دوران افتاده.
از عرشه کشتی،برای خانواده ات دست تکان می دهی و مادرت را با آن چشم های سبزِ شرجی،در آخرین نقطه از خاک وطن، جا می گذاری و آن قدر نگاه اش می کنی که پشت دریا گم می شود. غربت شور سفر را از همین لحظه با تمام سلول هایت احساس می کنی و اشک در گوشه چشم ات شوره می بندد.حالا می فهمی که قصد پدر از فرستادن تو به غربت چه بوده. »
«هفته نامه فرهنگی سایبری رویکرد»
نظرات شما عزیزان: